ژان وال ژان
مــرا بــــرای دزدیــدن تـکـه نـانـی بـه زنـدان بـردنـد
و پـانـزده سـال در آنـجـا هـر روز یـک قـرص نـان کـامـل مـجـانـی خـوردم
(ژان وال ژان – بینوایان)
مــرا بــــرای دزدیــدن تـکـه نـانـی بـه زنـدان بـردنـد
و پـانـزده سـال در آنـجـا هـر روز یـک قـرص نـان کـامـل مـجـانـی خـوردم
(ژان وال ژان – بینوایان)
حـــکایـت زنـــدگی مـا شـده مــثـل دکــمـه ی پـــیـراهـن
اولــی رو کـه اشــتـبـاه بـــسـتی ،
تــا آخـــرش اشـــتـبـاه مـــیـری !
بــــدبـخـتـی ایــنـه کـه ؛
زمــانی بـه اشـــتـبـاهـت پـــی می بـری کـه رســیـدی بـه آخــــرش . . .
نسـبت سطح بال زنبور به بدن او ، بسـیار کــم است
با توجـه بـه قوانین آیرودینامیک، پـرواز ممکن نیست
اما زنـبور ایــن را نمیداند و پـرواز میکند …
نگران فردايت نباش ،
خداي ديروز و امروزت ، فردا هم است . .
شیرین بهانه بود !
فرهاد تیشه می زد تا نشنود صدای
مردمانی را که در گوشش زمزمه می کردند
دوستت ندارد.....
خدایا!
به بزرگی آنچه داده ای آگاهم کن
تا کوچکی آنچه ندارم نا آرامم نکند.
چه اشتباه بزرگيست !
تـلــخ کردن زندگيمان
براي کسي که در دوري ما
شيرينترين لحظات زندگيش را سپري مي کند