Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


حرف دل

وقتـــی نخـــواستنـت...

آروم بـکــش کـنـــــار...!

غــــم انـگیـــــز اسـت اگـــر تـــو را نـخـــواهـــد؛

مســـخـره اســت اگـــر نفهمــــی؛

احــمقـــانـــه اســت اگــــر اصــرار کـنـــی ....

+نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن 1392ساعت14:25توسط vahval | |


این روزها وقتی دلتنگ می شوی


کسی برایت جا باز نمی کند


باید در لاک خودت بروی !

+نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن 1392ساعت14:22توسط vahval | |


    اهای دختر خوب


    اهای داداشی....


    شکستن دل ادما...نامردی....
منتظر گذاشتن


    افتخار نداره که........


    اینکه بری همه جا جار بزنی بگی من فلانی رو گذاشتم سرکار....


    افتاده دنبالم محل سگ بهش نمیزارم...


    مریضی..... یه فکری به حال خودت بکن....


+نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن 1392ساعت14:19توسط vahval | |

 یه ﺑﭽﻪ ﺩﯾﺪﻡ ،


    ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ


    ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﺎﺯﯼ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻪ …


    ﺗو ﺩﻟﻢ ﮔﻔﺘﻢ ، ﺗﻮ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﻮ ،


    ﺑﺒﯿﻦ ﭼﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻦ …


 

+نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن 1392ساعت14:13توسط vahval | |

از سکوتم  بترس


وقتي که ساکت مي شوم


لابد همه ي درد دل هايم را برده ام پيش "خدا"

+نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن 1392ساعت11:43توسط vahval | |

پسر نيازي به ته ريش نداره.....!!!


نيازي به دور بازوي ضخيم نداره


همينكه احساس امنيت كني تو رابطه كافيه

دختر نيازي به لبای ورم کرده و دماغ سربالا نداره


همينكه قلبش صاف باشه باهات كافيه

ننازید به این چیزا که
موندنی نیستــــــــــ

+نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن 1392ساعت11:38توسط vahval | |

عشـ ـــق اون نیست که در اوج رابطه پاک بمونی



عشـ ـــق اونه که در اوج اختلاف، خـیانــ ـتــ نـکنی...

+نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن 1392ساعت23:16توسط vahval | |

 مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت

آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت.

مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید.

 روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند.

هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد

 و روز بعد به مرد فقیر گفت:دیگر از تو کره نمى خرم،

 تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.

مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت:ما ترازویی نداریم و

یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار مى دادیم .

یقین داشته باش که:به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیریم!

+نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن 1392ساعت23:16توسط vahval | |

جاده زندگی نباید صاف و مستقیم باشد وگرنه خوابمان می گیرد

پیچ ها و دست اندازها ،
نعمت اند

+نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن 1392ساعت23:11توسط vahval | |

بیادت هستم حتی اگر


دنیا با تمام ناخوشی هایش بخواهد سرگرمم کند !

+نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن 1392ساعت23:08توسط vahval | |

صفحه قبل1...5051525354...115صفحه بعد