Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


حرف دل

مادر مثل مدادیست که هر روز تراشیده شدن و کوچک شدنشو میبینیم


و حس میکنیم تا وقتی که تموم بشه


و پدر مثل خودکاریست که هرچقدر هم که باهاش بنویسیم


تغییری در ظاهرش احساس نمیشه چون از درون خالی میشه ،


فقط یه روز باخبر میشیم که دیگه نمینویسه …

+نوشته شده در پنج‌شنبه 23 آبان 1392ساعت17:18توسط vahval | |

یادش بخیر وقتی مریض میشدیم و ...


پزشک ازمون میپرسید بیماریت چیه ؟


منتظر مادرمون میشدیم و همیشه جواب دادن رو به اون میسپردیم


چرا که میدونستیم مادر همون احساسی رو داره که ما داریم


حتی از خودمون بیشتر دردمون رو احساس میکرد !!!

+نوشته شده در پنج‌شنبه 23 آبان 1392ساعت17:16توسط vahval | |

یادش بخیر...

 

یه کوچه ۸متری ، ۴تا آجر ، یه توپ پلاستیکی ۲ لایه …

دلخوشیامون خیلی ساده بود !

+نوشته شده در پنج‌شنبه 23 آبان 1392ساعت17:13توسط vahval | |

مرد واسه بستن بند کفشش پاشو بالا میاره ، خم نمیشه !

+نوشته شده در پنج‌شنبه 23 آبان 1392ساعت09:19توسط vahval | |

در این زمانه

آدم ها حتی حوصله ندارند

به حرف های سر زبانی یکدیگر گوش دهند

چه برسد به اینکه بخواهند سطر سطر روح  تو را بخوانند

در واژه نامـه ی مجـازی

 

+نوشته شده در پنج‌شنبه 23 آبان 1392ساعت09:14توسط vahval | |

به هرکس عاشقی که می نگرم در شکایت است

درحیرتم که لذت دنیا به کام کیست؟

+نوشته شده در پنج‌شنبه 23 آبان 1392ساعت09:13توسط vahval | |

مغرور نیستم ...

 

غرورمو خیلی وقت پیش شکستم ...

 

لطفا بی حوصلگی و خوب نبودنمو پای مغرور بودنم نذارین

 

لطفا...

+نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان 1392ساعت22:50توسط vahval | |

خنده دار است ، نه ؟ !

 

که تو هی مرا دور بزنی

 

و من دلم را خوش کنم

 

که در محاصره ی تو هستم. . .

+نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان 1392ساعت21:36توسط vahval | |

باور کن خیلی حرف است

 

وفادار دست هایی باشی

 

که یکبار هم لمسشان نکرده ای

+نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان 1392ساعت21:34توسط vahval | |

همه گفتند :

بخشش از بزرگان است

من بخشیدم و هیچ کس نگفت

چقدر بزرگ شدى

همه گفتند:

بلد نبودى حقت را بگیرى . . .

+نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان 1392ساعت21:30توسط vahval | |

صفحه قبل1...7778798081...115صفحه بعد